*ابوالحسن خرقانی می گوید؛

جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد !

*مرد فاسدی از کنارم گذشت و من 

گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد !

او گفت؛ ای شیخ !

خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد !



*مستی دیدم که افتان و خیزان 

در جاده های گل آلود می رفت،

به او گفتم؛ قدم ثابت بردار تا نلغزی !

گفت؛ من بلغزم باکی نیست،

به هوش باش تو نلغزی ای شیخ !

که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...!



*کودکی دیدم که چراغی در دست داشت

گفتم؛ این روشنایی را از کجا آورده ای؟!

کودک چراغ را فوت کرد

و آنرا خاموش ساخت و گفت؛

تو که شیخ این شهری،

بگو که این روشنایی کجا رفت ؟!


*زنی بسیار زیبا رو که در حال خشم

از شوهرش شکایت میکرد !

گفتم؛ اول رویت را بپوشان، بعد با من حرف بزن!

گفت؛ من که غرق خواهش دنیا هستم،

چنان از خود بی خود شده ام که از خویش 

خبرم نیست، تو چگونه غرق محبت خالقی،

که از نگاهی بیم داری....؟!





طبقه بندی:
برچسب ها: داستان کوتاه، ابولحسن خرقانی، جواب چهارنفر، تکان داد، متن های زیبا، اموزنده،

تاریخ : یکشنبه 28 آذر 1395 | 06:25 ق.ظ | نویسنده : ✨ حَـــ❤️ـــوا ✨ | نظرات




گنجشکی باعجله و تمام توان

 به آتش نزدیک میشد و برمیگشت!


پرسیدند: چه میکنی؟


گفت: در این نزدیکی چشمه آبی هست

ومن نوک خود را پر از آب میکنم و

آن را روی آتش میریزم.


گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو میاوری

 بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.


گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،

اما آن هنگام که خداوند میپرسد :

زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟


پاسخ میدهم :

هر آنچه از من بر می آمد ...انجام دادم .







http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/04/pichak/www.pichak.net-67.jpg




طبقه بندی:
برچسب ها: متن های زیبا، متن زیبا و اموزنده، داستان کوتاه، گنجشک و آتش، داستانک،

تاریخ : یکشنبه 18 مهر 1395 | 12:01 ب.ظ | نویسنده : ✨ حَـــ❤️ـــوا ✨ | نظرات




گنجشکی باعجله و تمام توان

 به آتش نزدیک میشد و برمیگشت!


پرسیدند: چه میکنی؟


گفت: در این نزدیکی چشمه آبی هست

ومن نوک خود را پر از آب میکنم و

آن را روی آتش میریزم.


گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو میاوری

 بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.


گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،

اما آن هنگام که خداوند میپرسد :

زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟


پاسخ میدهم :

هر آنچه از من بر می آمد ...انجام دادم .







http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/04/pichak/www.pichak.net-67.jpg




طبقه بندی:
برچسب ها: متن های زیبا، متن زیبا و اموزنده، داستان کوتاه، گنجشک و آتش، داستانک،

تاریخ : یکشنبه 18 مهر 1395 | 12:01 ب.ظ | نویسنده : ✨ حَـــ❤️ـــوا ✨ | نظرات


ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﺼﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ :
ﻣﺒﻠﻎ 20 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﯾﺮﺍ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻫﺮ ﮐﺴﻰ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺁﺩﺭﺱ ﻓﻼﻧﯽ ﮐﻪ
ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ . ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﻣﺒﻠﻎ 20 ﻫﺰﺍﺭﺗﻮﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺟﯿﺒﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺩﺭﺱ ﻣﻰ ﺑﺮﺩ . ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺳﺎﻛﻦ ﻣﻨﺰﻝ ﻫﺴﺖ . ﺷﺨﺺ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻣﻴﺪﻫﺪ، ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺷﻤﺎ ﻧﻔﺮ ﺩﻭﺍﺯﺩﻫﻤﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ
 ﺁﻣﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺩﻋﺎ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﺪ . ﺟﻮﺍﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﻯ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺣﺮﮐﺖ ﻛﺮﺩ، ﭘﻴﺮﺯﻥ ﻛﻪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﭘﺴﺮﻡ، ﻭﺭﻗﻪ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﻦ، ﭼﻮﻥﻣﻦ، ﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﻧﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﻧﻮﺷﺘﻨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻫﻤﺪﺭﺩﻯ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﻣﻦ، 
ﻣﻦ ﺭﺍ ﺩﻟﮕﺮﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺧﻴﺮ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ .ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺖ، ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﺴﺖ . ﺑﻪ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﺭﺣﻢ ﻛﻨﻴﺪ، ﺗﺎ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺣﻢ ﻛﻨﺪ .







طبقه بندی:
برچسب ها: متن های زیبا، وبلاگ متن های زیبا، متن زیبا و اموزنده، داستان کوتاه، داستانک،

تاریخ : جمعه 7 خرداد 1395 | 06:24 ق.ظ | نویسنده : ✨ حَـــ❤️ـــوا ✨ | نظرات


نقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی بطورباورنکردنی زیبا بود و می بایست در مراسم ازدواج شاهزاده خانمی نمایش داده می شد. نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بودکه ناخودآگاه در حالیکه آن نقاشی را تحسین می کرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد، که یک قدم به لبه پرتگاه ساختمان بلندش فاصله دارد.شخصی متوجه شد که نقاش چه میکند .میخواست فریاد بزند،اما ممکن بود نقاش بر حسب ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و نابود شود،مرد به سرعت قلمویی رابرداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد.نقاش که این صحنه را دید باسرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن مرد را بزند.اما آن مرد تمام جریان را که شاهدش بود را برایش تعریف کرد که چگونه در حال سقوط بود.براستی گاهی آینده مان را بسیار زیبا ترسیم میکنیم،اما گویا خالق هستی میبیند چه خطری در مقابل ماست و نقاشی زیبای مارا خراب می کند.
گاهی اوقات از آنچه زندگی بر سرمان آورده ناراحت می شویم اما یک مطلب را هرگز فراموش نکنیم:

"خالق هستی همیشه بهترین ها را برایمان مهیا کرده است.







طبقه بندی:
برچسب ها: داستانی زیبا، متن های زیبا، متن زیبا و اموزنده، جملات ناب، اموزنده، داستان کوتاه،

تاریخ : پنجشنبه 6 اسفند 1394 | 09:28 ق.ظ | نویسنده : ✨ حَـــ❤️ـــوا ✨ | نظرات



در ساحل زندگیم قدم  می زدم همه جا دو ردپا دیدم،

 جای پای من و خدا، به سخت ترین لحظه ها که رسیدم

فقط یک جای پادیدم!

 گفتم: خدایا مرا در سخت ترین لحظه ها رها کردی؟

 ندا آمد: تورا در سخت ترین لحظه ها به دوش کشیدم.





عکس



 



طبقه بندی:
برچسب ها: متن های زیبا، متن زیبا و عارفانه، متن زیبا و دلنشین، داستان کوتاه، داستان من و خدا، ردپای خدا،

تاریخ : جمعه 23 بهمن 1394 | 10:21 ق.ظ | نویسنده : ✨ حَـــ❤️ـــوا ✨ | نظرات


از کوفی عنان(دبیر کل سابق سازمان ملل و برنده صلح نوبل)پرسیدند: بهترین خاطره ی شما از دوران تحصیل چه بود؟

او جواب داد: روزی معلم علوم ما وارد کلاس شد و برگه ی سفید رنگی رابه تخته سیاه چسباند. در وسط آن لکه‌ای با جوهر سیاه نمایان بود.

معلم از شاگردان پرسید: بچه ها در این برگه چه می بینید؟ همه جواب دادند: یک لکه سیاه آقا

معلم با چهره ای اندیشمندانه لحظاتی در مقابل تخته کلاس راه رفت وسپس با دست خود به اطراف لکه سیاه اشاره کرد و گفت: بچه های عزیز چرا این همه سفیدی اطراف لکه سیاه را ندیدید؟

کوفی عنان می گوید:از آن روز تلاش کردم اول سفیدی (خوبی‌ها، نکات مثبت، روشنایی ها و…) را بنگرم







طبقه بندی:
برچسب ها: خاطره، متن های زیبا، داستان کوتاه، کوفی عنان، لکه سیاه، سفیدی ها را ببنیم،

تاریخ : یکشنبه 18 بهمن 1394 | 11:10 ق.ظ | نویسنده : ✨ حَـــ❤️ـــوا ✨ | نظرات



دختر کوچک به مهمان گفت:

میخوای عروسکهامو ببینی؟

مهمان با مهربانی جواب داد:بله.

دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد، بعضی از اونا خیلی بانمک بودن دربین اونا یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟... و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی.
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم.
مهمان با کنجکاوی پرسید:این که زیاد خوشگل نیست!
دخترک جواب داد:
آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ، اونوقت دلش میشکنه ...




طبقه بندی:
برچسب ها: متن زیبا و اموزنده، متن زیبا و دلنشین، داستان کوتاه، داستانک، دختربچه مهربان، مهربانی،

تاریخ : شنبه 19 دی 1394 | 06:43 ق.ظ | نویسنده : ✨ حَـــ❤️ـــوا ✨ | نظرات


دانش جویی که سال آخر دانشکده را می گذراند،به سبب پژوهشی که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.
او در طرح خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی 
"دی هیدروژن مونوکسید"را امضا کنند.و برای درخواست خود،این علل را عنوان کرد:


ـ مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.

ـ عنصر اصلی باران های اسیدی است.

ـ وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزانده است.

ـ استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.

ـ باعث فرسایش اجسام می شود.

ـ حتی روی ترمز اتومبیل ها اثر منفی می گذارد.

ـ در تومور های سرطانی یافت شده.

.

.

از ۵۰ نفر،۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند.
۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و...
فقط یک نفر فهمید که ماده شیمیایی "دی هیدروژن مونوکسید" در واقع همان آب است!


عنوان تحقیق این دانشجو این بود:ما چه قدر زود باوریم!







طبقه بندی:
برچسب ها: متن های زیبا، متن زیبا و اموزنده، متن زیبا و مفهومی، داستان کوتاه، اموزنده،

تاریخ : چهارشنبه 16 دی 1394 | 11:38 ق.ظ | نویسنده : ✨ حَـــ❤️ـــوا ✨ | نظرات


روزی شخصی در کوچه ای می گذشت ناگهان غلامی را دید 

از اینکه چشم بر زمین دوخته خوشحال شد و قصد خریدنش را کرد از او پرسید 


می توانم تو را به غلامی برگزینم گفت:آری

گفت: نامت چیست

گفت: هرچه تو بگویی

گفت: از کجا آمده ای

گفت: هر کجا که تو بخواهی

گفت: چه کار می کنی؟

گفت: هر چه تو بگویی

ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت:

ما نیز باید برای صاحبمان خدا اینگونه باشیم

و رو به غلام کرد و گفت:

تو آزادی...







طبقه بندی:
برچسب ها: متن های زیبا، عارفانه، داستانک، داستان کوتاه، غلام، خدا،

تاریخ : سه شنبه 15 دی 1394 | 09:42 ق.ظ | نویسنده : ✨ حَـــ❤️ـــوا ✨ | نظرات



 مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید: نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند. کشیش گفت: بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم. خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی. اما در مورد من چی؟…
من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟ می دانی جواب گاو چه بود؟ جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که “هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم”









طبقه بندی:
برچسب ها: متن زیبا و اموزنده، اموزنده، داستان کوتاه، داستانک، مرد ثروتمند، کشیش،

تاریخ : سه شنبه 15 دی 1394 | 02:28 ق.ظ | نویسنده : ✨ حَـــ❤️ـــوا ✨ | نظرات



فردی به دکتر مراجعه کرده بود ، در حین معاینه ، یک نفر بازرس از راه میرسه و از دکتر میخواهد که مدارک نظام پزشکی اش را ارائه دهد . دکتر بازرس را به کناری میکشد و پولی دست بازرس میزاره و میگه : من دکتر واقعی نیستم !
شما این پول رو بگیر بی خیال شو ! بازرس که پولو میگیره از در خارج میشه ؟! مریض یقهء بازرس رو میگیره و اعتراض میکنه بازرس میگه منم بازرس واقعی نیستم و فقط برای اخاذی اومده بودم ولی توی مریض میتونی از دکتر قلابی شکایت کنی !! مریض لبخند تلخی میزنه و میگه : اتفاقأ من هم مریض نیستم اومدم كه چند روز استراحت استعلاجی بگیرم برای مرخصی محل كارم

و این است حکایت ما در جامعه ؟!!







طبقه بندی:
برچسب ها: جملات ناب، داستان کوتاه، داستانک، حکایت ما،

تاریخ : شنبه 12 دی 1394 | 11:44 ق.ظ | نویسنده : ✨ حَـــ❤️ـــوا ✨ | نظرات



روز ثبت نام دانشگاه بود و مرد جوان خود را برای یادگرفتن و کسب علم و دانش آماده کرده بود . 
او هنگم نام نویسی مراحل زیادی را پشت سر گذاشته بود . مرد جوان آنقدر در افکار خود بود و به آینده ای که پیش رو داشت ، 
میاندیشید که متوجه پیرمردی که جلوتر ایستاده بود نشد و محکم به او تنه زد . مرد جوان با شرمندگی گفت : 
ببخشد استاد .  پیرمرد جواب داد : من استاد نیستم، دانشجوی جدیدم درست مثل شما . مرد جوان شوکه شد و پرسید : شما چند سالتان است ؟ چشمان پیرمرد برقی زد و گفت : ۷۳ سالم است . مرد پرسید : در چه رشته ای تحصیل میکنید ؟ پیر مرد گفت : 
پزشکی .. همیشه دوست داشتم دکتر بشوم و حالا برای رسیدن به آرزویم آماده ام . مرد جوان با تعجب به پیرمرد نگاه کرد و گفت : 
البته آقا ، قصد بی احترامی ندارم اما ایا میدانید پزشک شدن حداقل ۷ سال طول میکشد ؟ بعد از ۷ سال شما ۸۰ سالتان میشود .

پیرمرد دستش را روی شانه مرد جوان گذاشت و با لبخند گفت :
من چه به دنبال آرزوهای خودم باشم، چه نباشم ۸۰  ساله خواهم شد . 
پس چه بهتر کاری را که دوست دارم انجام دهم.







طبقه بندی:
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، اموزنده،

تاریخ : جمعه 4 دی 1394 | 04:37 ق.ظ | نویسنده : ✨ حَـــ❤️ـــوا ✨ | نظرات


میگویند شخصی سرکلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد، باعجله دو مسأله را که روی تخته سیاه نوشته بود یادداشت کرد و به خیال اینکه استاد آنها را بعنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آنها فکر کرد.هیچیک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت. سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد، زیرا آنها را بعنوان دونمونه از مسائل غیر قابل حل ریاضی داده بود.اگر این دانشجو این موضوع را میدانست احتمالاً آنرا حل نمیکرد، ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیر قابل حل است ،بلکه برعکس فکر میکرد باید حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.
این دانشجو کسی جز آلبرت انیشتین نبود...


" حل نشدن بیشتر مشکلات زندگی ما، به افکار خودمون بستگی داره ."







طبقه بندی:
برچسب ها: متن های زیبا، داستان کوتاه، متن زیبا و اموزنده، اموزنده،

تاریخ : چهارشنبه 2 دی 1394 | 04:12 ق.ظ | نویسنده : ✨ حَـــ❤️ـــوا ✨ | نظرات




پادشاه به نجارش گفت : 

فردا اعدامت میکنم 

نجار آن شب نتوانست بخوابد ...

همسر نجار گفت :
                             
مانند هر شب بخواب ...
    
      
"  پروردگارت یگانه است و درهای گشا یش بسیار "


کلام همسرش آرامشی بر دلش ایجاد کرد 

و چشمانش سنگین شد و خوابید ...

صبح صدای پای سربازان را شنید...

چهره اش دگرگون شد و با نا امیدی، پشیمانی و افسوس 

به همسرش نگاه کرد که دریغا باورت کردم ...
 
با دست لرزان در را باز کرد و 

دستانش را جلو برد تا سربازان زنجیر کنند...

دو سرباز با تعجب گفتند :

... پادشاه مرده و از تو میخواهیم تابوتی برایش بسازی ...

چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت ...

همسرش لبخندی زد و گفت :

" مانند هر شب آرام بخواب , زیرا پروردگار یکتا هست و درهای گشایش بسیارند  "



فکر زیادی انسان را خسته می کند ...

" درحالی که خداوند تبارک و تعالی مالک و تدبیر کننده کارهاست "



ساعت زندگیت را به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکن .

یا خواب می مانی...! 

یا از زندگی  عقب !







طبقه بندی:
برچسب ها: داستان کوتاه، پادشاه و نجار، پروردگارت یگانه است، آرامش، آرام بخواب، تدبیرکننده کارها،

تاریخ : یکشنبه 1 آذر 1394 | 09:12 ق.ظ | نویسنده : ✨ حَـــ❤️ـــوا ✨ | نظرات
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic